Saturday, February 13, 2010

Dige baba kheyli daram bozorg misham, ostekhoone morgh mikhoram, pamo az sandalim dar miyaram birron, az halate khabide po misham mishinam,..... kolli dige daram mostaghel misahm vaseye khodam.





Sunday, January 24, 2010

6 months old....

I know, I can't believe it either!!! where did time go?
Ariana can now sit up almost almost without support. She has started solid food since 2 weeks ago, mostly rice cereal. We have also tried steamed carrots, imagine how the diaper looked like the day after?????
I don't understand why the teeth are not coming out yet? why should it be such a painful process? it's not fair or her nor to us,poor baby:-((
and as always her love for her big sister is amazing, screams of joy when Yasi walks in the room are so exciting to watch. that makes you feel better specially when your number reason for having her was to be Yasi's companion.



Sunday, December 27, 2009

5 months old

واي که کلي با مزه شده هفته پيش يکبار قل خورد و شايدم دو بار ولي ديگه تکرار نکرد يک کمي تنبله دخملمون. براي بار اول بهش سريال داديم گرسنش بود يک عالمه خورد چشمتون روز بعد نبينه که شب تا صبح دل درد کرد و نخوابيد. ديگه من جرات نکردم دوباره تکرار کنم. کريسمس اولش هم کلي کادو گرفت از همه و خواهرش بيشتر از خودش کيف کرد با باز کردن کادوها. جديدا وقتي عصباني ميشه صداي گرگ از خودش در مياره تمام تنشو سيخ ميکنه و زوزه ميکشه







Monday, November 16, 2009

her first hair cut

آخه کدوم بچه اي در 4 ماهگي موهاشو کوتاه بايد بکنن؟ آنقدر موهاش آشفته شده بود که ديگه نميشد صبر کرد. طي يک عمليات ضربتي من و مامان سيمين موهاشو تو حموم کوتاه کرديم. نتيجه اش از دفعه اولي که موهاي ياسمن رو کوتاه کرديم فکر کنم بهتر شده
کارهاي جديدش دراز نشست يعني خودشو تا کمر مياره از زمين بالا. لبهاشو عين قناري ميکنه و زير لب غر ميزنه. پستونکشو از دهنش در مياره و تو دستش نگه ميداره و باهاش حرف ميزنه

بعد از سلموني

Sunday, October 25, 2009

3 months old....

مامان مريم هفته پيش برگشت سر کار و آريانا خانومو گذاشت دربست در اختيار مامان سيمين. آريانا جونم هم حسابي تو اين هفته خانومي از خودش به خرج داده و با مامان بزرگش راه اومده. مامان بزرگ هنوز از کرده خودش پشيمون نشده (بزنم به تخته) از کاراي جديدش اينه که خودشو تا کمر مياره از زمين بالا و داره روي ماهيچه هاي پشتش حسابي کار ميکنه. ديگه اينکه اگر جايي وسط جمع باشه و ببينه کسي حواسش به اين نيست هزار مدل صدا از خودش در مياره که اي بابا نا نجيبا يکي با من حرف بزنه مظلوم گير آوردين؟ ياسي رو هم اگر صدمات جاني بهش وارد نکنه خيلي دوست داره مخصوصا اگه براش آواز بخونه و برقصه

مشغول حرف زدن با مامان سيمين


Thursday, October 1, 2009

10 weeks old...

اي بابا اين زمان کجا ميره؟ من بايد دو هفته ديگه برگردم سر کار. تازه اين فسقلي داره با مزه ميشه و ميشه مالوندش به هم. حيف. ولي زندگي همينه ديگه چاره اي نيست. در عوضش امشب پدر بزرگ مادر بزرگ از ايران دارن ميان و مامان سيمين قول داده چند ماهي پيش آريانا بمونه تا کمي بزرگتر بشه بعد بره مهد. از پيشرفتهاي آريانا: تلوزيون با دقت تمام مشاهده ميکنن. دستاشون تا مچ ميکنن دهنش. قه قه ميخنده و کيف ميکنه يکي باهاش حرف بزنه بازي کنه



Saturday, September 12, 2009

7 weeks old

خيلي خوب ياسمن رو ميشناسه و کيف ميکنه از اينکه ياسي بهش نگاه کنه و باهاش حرف بزنه. البته ياسي هميشه بهش حال نميده و بيشتر وقتها جيغشو در مياره ولي همين واکنشهاش براي من خيلي جالبه. زبونشو و موهاشو تازه کشف کرده دستاشو ميبره لاي موهاش و بعضي وقتها انقدر ميکششون که از درد خودش جيغ ميزنه. داره بازيگوش ميشه و صداي گريه هاش هم روز به روز قويتر